سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

مادر شاغل - حرفای بزرگونه

گل پسر قشنگم سلااام . الان که دارم برات می‌نویسم سر کارم و در واقع یک حجم سنگین کارم تازه تموم شده و برای خستگی در کردن گفتم دقایقی برات بنویسم . برات بنویسم از اینکه چقدر بزرگ شدی و فهمیده و مهربون و دوست داشتنی و برات بنویسم که خدا رو هر لحظه ای برای داشتنت شکر می‌کنم و ازش می‌خوام که خودش مواظبت باشه... راستش دلم گرفته دوست ندارم که ناراحتت کنم و از سختیهای زندگی و ... بگم اما بعضی وقتا دوست دارم گفتن بعضی از چیزها درسی باشه که باهاش یاد بگیری انسان بهتری باشی . خیلی وقتا ما انسانها همدیگرو قضاوت می‌کنیم بدون دانستن اینکه طرف مقابل چه لحظاتی داشته چه سختیهایی کشیده و کلا چطور فکر می‌کنه و به خودمون اجازه می‌د...
27 آذر 1392

عکسای آتلیه پاییز 92

عسلکم امروز این عکسای پاییزیت آماده شد که از بینشون انتخاب کنم. روز 9 آبان 1392 گرفته شده. اسم عکاسشم آقای احمدی بود که خیلی خوش‌اخلاق و مهربون بودن و عکاسی طرح سیب هم اسم عکاسیشبود اینم عکسای پاییزی سام مامان اینم از عکسای پاییزی سام کوچولوی مامان ...
20 آذر 1392

اولین باری که موهاتو کوتاه کردی

عزیزک نازنازیم با اون موهای منگول منگولیت که بلند شده بود و توی حموم که خیس می‌شد تا روی شونت می‌رسید . عسلک طلایی منننن روز دوشنبه 18 آذر 1392 با بابایی تصمیم گرفتیم موهای زیبای منگولیتو کوتاه کنیم که هم تقویت بشه و هم ناراحتت نکنه . این بود که بردیمت آرایشگاه کوکی و اونجا موهاتو یک آقای مهربون کوتاه کرد خیلی آرایشگاه خوبی بود صندلی هاش ماشین بود سرسره و الاکلنگ داشت و کلی کتاب و ... برای سرگرمی برای بچه‌ها هم موقع کوتاه کردن موهاشون فیلم پخش می‌کردن و آهنگ پخش میکردن و خیلی محیط جالب و پر انرژی داشت. خیلی خوب بود اما شما یک خورده‌هایی ناراحتی کردی و اولش از اینکه داشتن موهاتو کوتاه می‌کردن خوشت نیومد اما بعد ک...
20 آذر 1392

روز شمار بزرگ شدنت

  و تو هستی ... که از آن بالا لبخند می زنی به حیرت من ... و من هستم ... این پایین سر به سجده میگذارم از قدرت تو ... خدای نزدیک و دورم ... خدای پنهان و پیدایم ... بیاموز به فرزندم که هیچ نیستم بی تو و همه ام با تو ... بیاموز به فرزندم که هر انسان قطره ای لرزان وآسیب پذیر است تا پیوسته باشد به اقیانوس بی کران خداوندیت گل پسر قشنگ نازنینم دیشب داشتم عکسای یک سال پیشتو نگاه می‌کردم و واقعا شکر خداوند مهربونو کردم و قدرت خداوند و دیدم که چقدر بزرگ شدی و چقدر زود فهمیده شدی راه رفتی حرف زدی شوخی و بازی کردی و مستقل شدی پارسال تازه دندونات این موقع در اومده بود تازه می‌نشستی و تازه ...
9 آذر 1392

ایگل - 7 آذر92

بعد چند روز مریضی و درد واکسن مامی و باباشی و خاله ملی روز 5 شنبه هفته گذشته 5 آذر ماه 92 اومدن دنبال من و شما و ما رو بردن ایگل . هوای بد تهران و برای چند ساعت اونجا فراموش کردیم چون اینقدر این چند روز کثیف بود هوا که مدرسه ها هم تعطیل بود. اونجا روی برگ های پاییزی راه رفتی و بازی کردی گلم .    ...
9 آذر 1392

واکسن هجده ماهگی

گل مامان امروز رفتیم واکسن 18 ماهگیتو زدیم. من کلی از این واکسن برات می ترسیدم و همش خدا خدا می کردم که خیلی ناراحتی نکشی. قرار بود یکشنبه یعنی دور روز پیش این واکسن و بزنی اما چون صبحش بابایی کار داشت و منم می خواستم اگه خدایی نکرده درد و تبت زیاد بود مرخصی بگیرم  و چند روزی پیشت باشم .قرار شد که امروز برات واکسنتو بزنیم. عزیزمی که صبح قشنگ خوابیدی تا ساعت هشت و نیم صبح البته شما همیشه 7 بیداری ولی چون دیروز اصلا نخوابیدی دیشب زود خوابیدی و نصف شب حدود ساعت 3 بیدار شدی و یک ساعتی نخوابیدی و خلاصه که صبح هم دیر تر بلند شدی. بعد تا من گفتم بابایی سام و حموم می کنی دویدی به سمت حموم و باباتو صدا کردی البته که قبلش صبحانه خوردی و بهت استام...
5 آذر 1392

i love u

قربونت برم قشنگ مهربونم. امروز بهم گفتی i love you پشت تلفن وقتی به مامان ماندانا زنگ زده بودم تلفن رو گرفتی و گفتی مامان آیداوووو یعنی مامان ilove you. این خییییییلییی خوب بود عسسسلللل روز پنجشنبه 30 آبان ماه کلی با هم بازی کردیم و خوش گذروندیم و شبش هم امین کوچولو و ماان باباشاومدن مهمونی خونمون:) اون روز از صبح  کلی با هم بازی کردیم. برای 18 ماهگیت برات حیونای جنگل و مزرعه رو کادو گرفته بودم به اضافه یک بسته رنگ انگشتی که از موم ساخته شده بود  و با آب هم پاک می‌شد و بازی باهاش هیچ خطری برات نداشت. شما هم کلیی با این اسباب بازی‌های جدیدت بازی کردی کلییی هم از خودت اثر هنری به جا گذاشتی و خلاصه که دفت...
2 آذر 1392

هجده ماهگی مبارک گل پسرم

امروز روزی که هجده ماهه شدی یعنی دیگه یک سال و نیمت تموم شده :) خیلی خوشحالم و خیلی دوستت دارم. خداوند مهربون بهم 18 ماهه که یک فرشته آسمونی داده و من ازش خیلی ممنونم. عشق من امروز صبح کل پازل ماشیناتو خودت چیدی بدون کمک. توی ترافیک که می‌رسیم شروع می‌کنی به ماشینا می‌گی آقا بروووو  خیلی بامزه می‌گی آقااا . دیشب تا بهت گفتم با بابایی برو حموم دوییدی دم در حموم و بابا تو صدا کردی که برین حموم. هر وقت بابایی افتر شیو می‌زنه تندی می‌دویی و دستت و به صورتت می‌زنی یعنی برای منم بزن. یاد گرفتی بگی نه اگه چیزی به میلت نباشه سرتو به اشاره نه بالا می‌کنی و می‌گی نه نه . به مامان در امور آشپزی ...
29 آبان 1392

تاسوعا و عاشورای 92

امسال عاشورا رفته بودیم میدان چیذر پیش آقایون آل احمد و آقا عرفان و علی آقا اینا که شیر کاکائو و چاییی و حلوا نذری می‌دادن. داستان به این صورت بود که قرار شد ما و مامی اینا و خاله مرضی اینا توی میدون چیذر همدیگرو ببینیم اما خاله مرضی اینا دیر رسیدن و میدون چیذر هم بسته بودن. یک هوو هم یک بارون و تگرگ شدید اومد و ما هم رفتیم توی خیمه‌ای که آقا عرفن اینا برای نذریشون درست کرده بودن. آقا عرفان= پسر دختر خاله بابا یاسر. خلاصه که کلی اونجا به شما خوش می‌گذشت و خوشت اومده بود که همه مردم میان اونجا شیر کاکائو و چایی می‌گیرن و تا تموم می‌شد دستور می‌دادی که دوباره درست کنید مردم منتظرن و همه از دستت کلی خندیدن بعد مامی...
23 آبان 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد